پایانِ پایان
پایانِ پایان
دو سال پیش همین موقعها مهران عکسی که الان پروفایل کانال شده را از من گرفت. خوب به یاد دارم که آن روزها دچار دلپیچۀ بدی بودم. چاقیام منجر به بیماری شده بود، بیپولی باز شدت گرفته بود و من داشتم با تمام وجود از دست گذشتۀ تاریک فرار میکردم در حالی که آیندۀ پیشرو هم اصلاً روشن نبود. آن روزها دلتنگ بودم اما نه دلتنگ آن گذشتۀ دردناک. نه که دلم برای خانههای قبلی و گذشته تنگ نباشد، اما چیزی که قلبم را مچاله میکرد دلتنگیای بود که برای همان لحظه و خانهای که در آن بودم حس میکردم. (1)
خانۀمان داشت از دهدشت به یاسوج نقل مکان میکرد و با علی سالار و مهران رفته بودیم جادۀ قدیم قلعهرئیسی. برای کسی که همیشه دلش از انتزاعیترین مفاهیم میگیرد عجیب نیست که عاشق جادههای قدیمی باشد. جادههایی که متروکاند و اداره راه آنها را رها کرده تا خوراک سیل و زلزله شوند. سالهایی که دهدشت بودم زیاد در جادۀ قلعهرئیسی سیر میکردم. آن روز میدانستم قرار است برای همیشه آن دهات را ترک کنم و از شدت دلتنگی نمیخواستم حتی پلک بزنم: مبادا درختی را فراموش کنم، گچینههای دامنۀ کوه را دید نزنم و پرتوهای بنفش خورشید را نبینم.
حس تمام شدن دورانهای زندگی حس شگرفی است. میدانستم که خانۀمان دارد از دهدشت به یاسوج میرود و میدانستم که خودم خانه را به مقصد دانشگاه ترک میکنم. این رفتنها آغاز پایان بود. پایان زندگی کودکانهای که با سرخیزی آغاز شد؛ بعداً با رفتن از خانۀ پدری تثبیت شد و امروز وقتی رفتم روی ترازو و دیدم که دیگر چاق نیستم، این دوران محجوری رسماً به پایان رسید. (2)
الان که این سطور را مینویسم دیگر بزرگ شدهام. عاشق شدهام و عاشقم شدهاند. پول خرج کردهام و پول درآوردهام. پدرم دیگر ولیّ من نیست و مادرم دیگر برایم غذا نمیپزد. خورشید محجوری من غروب کردهاست و امروز آخرین پرتوهای آن از افق زندگی من رخت بربستند. آنقدر بزرگ شدهام که میدانم دیگر بزرگتر نمیشوم. از این به بعد فقط پیرتر میشوم.
دلتنگیِ امروزم هم دلتنگی برای دیروز است. دلتنگ پسرکی که نگران امتحان ریاضی است و بچهای که از معلم زبان میترسد، دوست دارم به خواب آن بچه بروم، به او اطمینان خاطر بدهم و بگویم که یک روز تمام غصههایت به سر میآیند. غصههای بسیار بزرگتر و پیچیدهتری جای آنان را میگیرند، اما لااقل این غصهها تمام میشوند.
«که گمان داشت؟
که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد...»
دلتنگ آن غصههای کوچک و به درد نخور بچگانهام که حتی در عین طفولیت خود میدانستم غصههای ناچیزی هستند. میدانستم یک روز با ریاضی رفیق میشوم، آگاه بودم که انگلیسی را یاد میگیرم و یقین داشتم که روزی خودم را از شر چاقی میرهانم. امروز هم میدانم که غصههای امروزم روزی تمام میشوند. میدانم که تنها نمیمانم و دختری پیدا میکنم که برای من خانۀ خوبی خواهد بود، فرزندانی خواهم داشت که عصای دست و نور چشمانم خواهند شد و یقین دارم که فقیری و گمنامی من روزی تمام میشود و به جای این غصهها، غصههای دیگری مینشینند که چه بسا بسیار سنگینتر از غصههای امروزم باشند.
در نظر من زندگی مسابقهای نیست که در آن ببینیم چه کسی غصههای بیشتر و بهتری را تحمل میکند تا بعداً زندگی کمغصهتری داشته باشد. زندگی همین غصههاست که هرگز تمام نمیشوند و هرکس توانست در این غصهها معنایی بیابد رستگار خواهد شد.
الان که محجوری به پایان رسیده، دیگر احمد و رضا و طلا و تلیلی و دونه و بره (3) نیستم. آن کودکان را در خودم کشتهام و اوسا را ساختهام. اوسا که بیشتر از چیزی که لازم است ریاضی میداند، اوسا که اساتید زبان از او میترسند و اوسا که چاق نیست. در مواجهه با بلوغ کمی نگران میشوم. نگران اینکه اوسا قدر سلامت را نداند و از قدرتهای نویافته سوءاستفاده کند.
گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم، خود بیقرار گشتی
آن چشمت اللّٰه اللّٰه خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذ باللّٰه چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی، بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
لکن از طرفی هم دلم قرص است، چون همان نیرویی که مرا از تلاطم حجر گذر داد، هست تا جلوی فسادم را در آرامش بلوغ بگیرد.
-اوس ۱. این احساس در زبانهایی که من میدانم معادلی ندارد، آلمانیها کلمهای دارند (Fernweh) که به معنی دلتنگی برای جایی است که تا کنون نبودهای. کلمه لاتین نوستالژی هم به معنی دلتنگی برای خانهای است که از آن دور شدهای. اما هیچ کلمهای برای «دلتنگی برای زمان حال» وجود ندارد. برای کسی که دلتنگ همین لحظه باشد. شاید نزدیکترین کلمه به این مفهوم کلمۀ saudade پرتغالی باشد.
ولی چه کلمه باشد، چه نباشد، این حس را انسانهای زیادی حس میکنند: مادری وقتی بعد از زایمان برای بار اول فرزند خودش را میبیند؛ پدری که دختر خودش را به دانشگاه میفرستد و... تمام این افراد دلتنگ هستند، اما نه برای گذشته.
۲. من هنوز اضافه وزن دارم، اما با توجه به نمودار نمایه توده بدنی، دیگر «چاق» نیستم.
۳. اینها القاب من در دوران کودکی بودند. هر کدام معنای متفاوتی دارن که توضیحشان از حوصله این پانوشت خارج است.
دو سال پیش همین موقعها مهران عکسی که الان پروفایل کانال شده را از من گرفت. خوب به یاد دارم که آن روزها دچار دلپیچۀ بدی بودم. چاقیام منجر به بیماری شده بود، بیپولی باز شدت گرفته بود و من داشتم با تمام وجود از دست گذشتۀ تاریک فرار میکردم در حالی که آیندۀ پیشرو هم اصلاً روشن نبود. آن روزها دلتنگ بودم اما نه دلتنگ آن گذشتۀ دردناک. نه که دلم برای خانههای قبلی و گذشته تنگ نباشد، اما چیزی که قلبم را مچاله میکرد دلتنگیای بود که برای همان لحظه و خانهای که در آن بودم حس میکردم. (1)
خانۀمان داشت از دهدشت به یاسوج نقل مکان میکرد و با علی سالار و مهران رفته بودیم جادۀ قدیم قلعهرئیسی. برای کسی که همیشه دلش از انتزاعیترین مفاهیم میگیرد عجیب نیست که عاشق جادههای قدیمی باشد. جادههایی که متروکاند و اداره راه آنها را رها کرده تا خوراک سیل و زلزله شوند. سالهایی که دهدشت بودم زیاد در جادۀ قلعهرئیسی سیر میکردم. آن روز میدانستم قرار است برای همیشه آن دهات را ترک کنم و از شدت دلتنگی نمیخواستم حتی پلک بزنم: مبادا درختی را فراموش کنم، گچینههای دامنۀ کوه را دید نزنم و پرتوهای بنفش خورشید را نبینم.
حس تمام شدن دورانهای زندگی حس شگرفی است. میدانستم که خانۀمان دارد از دهدشت به یاسوج میرود و میدانستم که خودم خانه را به مقصد دانشگاه ترک میکنم. این رفتنها آغاز پایان بود. پایان زندگی کودکانهای که با سرخیزی آغاز شد؛ بعداً با رفتن از خانۀ پدری تثبیت شد و امروز وقتی رفتم روی ترازو و دیدم که دیگر چاق نیستم، این دوران محجوری رسماً به پایان رسید. (2)
الان که این سطور را مینویسم دیگر بزرگ شدهام. عاشق شدهام و عاشقم شدهاند. پول خرج کردهام و پول درآوردهام. پدرم دیگر ولیّ من نیست و مادرم دیگر برایم غذا نمیپزد. خورشید محجوری من غروب کردهاست و امروز آخرین پرتوهای آن از افق زندگی من رخت بربستند. آنقدر بزرگ شدهام که میدانم دیگر بزرگتر نمیشوم. از این به بعد فقط پیرتر میشوم.
دلتنگیِ امروزم هم دلتنگی برای دیروز است. دلتنگ پسرکی که نگران امتحان ریاضی است و بچهای که از معلم زبان میترسد، دوست دارم به خواب آن بچه بروم، به او اطمینان خاطر بدهم و بگویم که یک روز تمام غصههایت به سر میآیند. غصههای بسیار بزرگتر و پیچیدهتری جای آنان را میگیرند، اما لااقل این غصهها تمام میشوند.
«که گمان داشت؟
که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد...»
دلتنگ آن غصههای کوچک و به درد نخور بچگانهام که حتی در عین طفولیت خود میدانستم غصههای ناچیزی هستند. میدانستم یک روز با ریاضی رفیق میشوم، آگاه بودم که انگلیسی را یاد میگیرم و یقین داشتم که روزی خودم را از شر چاقی میرهانم. امروز هم میدانم که غصههای امروزم روزی تمام میشوند. میدانم که تنها نمیمانم و دختری پیدا میکنم که برای من خانۀ خوبی خواهد بود، فرزندانی خواهم داشت که عصای دست و نور چشمانم خواهند شد و یقین دارم که فقیری و گمنامی من روزی تمام میشود و به جای این غصهها، غصههای دیگری مینشینند که چه بسا بسیار سنگینتر از غصههای امروزم باشند.
در نظر من زندگی مسابقهای نیست که در آن ببینیم چه کسی غصههای بیشتر و بهتری را تحمل میکند تا بعداً زندگی کمغصهتری داشته باشد. زندگی همین غصههاست که هرگز تمام نمیشوند و هرکس توانست در این غصهها معنایی بیابد رستگار خواهد شد.
الان که محجوری به پایان رسیده، دیگر احمد و رضا و طلا و تلیلی و دونه و بره (3) نیستم. آن کودکان را در خودم کشتهام و اوسا را ساختهام. اوسا که بیشتر از چیزی که لازم است ریاضی میداند، اوسا که اساتید زبان از او میترسند و اوسا که چاق نیست. در مواجهه با بلوغ کمی نگران میشوم. نگران اینکه اوسا قدر سلامت را نداند و از قدرتهای نویافته سوءاستفاده کند.
گفتی شکار گیرم، رفتی شکار گشتی
گفتی قرار یابم، خود بیقرار گشتی
آن چشمت اللّٰه اللّٰه خود خفته میزدی ره
اکنون نعوذ باللّٰه چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی، بس خرقهها ربودی
پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
لکن از طرفی هم دلم قرص است، چون همان نیرویی که مرا از تلاطم حجر گذر داد، هست تا جلوی فسادم را در آرامش بلوغ بگیرد.
-اوس ۱. این احساس در زبانهایی که من میدانم معادلی ندارد، آلمانیها کلمهای دارند (Fernweh) که به معنی دلتنگی برای جایی است که تا کنون نبودهای. کلمه لاتین نوستالژی هم به معنی دلتنگی برای خانهای است که از آن دور شدهای. اما هیچ کلمهای برای «دلتنگی برای زمان حال» وجود ندارد. برای کسی که دلتنگ همین لحظه باشد. شاید نزدیکترین کلمه به این مفهوم کلمۀ saudade پرتغالی باشد.
ولی چه کلمه باشد، چه نباشد، این حس را انسانهای زیادی حس میکنند: مادری وقتی بعد از زایمان برای بار اول فرزند خودش را میبیند؛ پدری که دختر خودش را به دانشگاه میفرستد و... تمام این افراد دلتنگ هستند، اما نه برای گذشته.
۲. من هنوز اضافه وزن دارم، اما با توجه به نمودار نمایه توده بدنی، دیگر «چاق» نیستم.
۳. اینها القاب من در دوران کودکی بودند. هر کدام معنای متفاوتی دارن که توضیحشان از حوصله این پانوشت خارج است.
